جهش از ناوبری

اوهوم

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

من از همون اولین سالی (2002) که وارد این دنیای مجازستان شدم عاشقش شدم … دوستایی اینجا پیدا کردم که با هیچ کدوم از آدمهایی که تو زندگیِ واقعی ام! دارم عوضشون نمی کنم … ولی یه آدمهایی رو واقعاً پشیمون شدم از اینکه تو دنیای غیر مجازی ام راشون دادم … عاشق وبلاگشون بودمااا … یعنی اگه یه روز وبلاگشونُ نمی خوندم روزم شب نمی شد … یعنی حرفهایی که تو وبلاگشون بود روی من و شخصیت ام کاملاً اثر میذاشت … می پرستیدمشون … بعد پیش خودم خیالبافی می کردم که یعنی میشه این صفحهِ آدم رویاهای من میشد؟! بعد که بالاخره وارد زندگیم میشدن پشیمون می شدم … چون اصلاً اون تصویری که تو ذهنم بود نابود میشد … دیگه بعد از اون حتی وبلاگشون هم منو ارضاع نکرد …

اگه دارم قاه قاه می خندم به خاطر این نیست که از هفت دولت آزادم … فقط می خوام دلمُ گول بزنم که فکر کنه از هفت دولت آزادیم …

من یه تیکه ای از وجودمُ تو ایران جا گذاشتم … اصلاً فکر کنم همون شبی که برای اولین بار از اونجا اومدم بیرون اون تیکه رو از وجودم پاره کردم و اونجا جاش گذاشتم از ترس اینکه یه وقت نتونم به اینجا عادت کنم … به اینجا عادت کردم … خیلی چیزها هم برام لذت بخش هستن ولی اون یه تیکهء وجودم هنوز اونجاست … چسبیده و نمیشه جداش کرد …

اصلاً من به این نتیجه رسیدم که احتمالاً مشکل از خودمٍ … فکر کنم از تعهد می ترسم …

مدیست به این فکر می کنم که آیا همانطور که زیبایی یا حتی نا متناسب بودن ظاهر همدمت بعد از مدتی دیگر برایت هیجان و آشفتگی ندارد برخوردهای چندش آور و آزار دهنده اش هم کمرنگ می شود ؟! عادت می کنیم یا دیگر بی اهمیت می شود ؟! یا که خواسته هایمان را زیر پا می گذاریم ؟! رسم زندگیست یا یک اشتباه ؟!

هیچ وقت فکر نمی کردم که محیط تا این حد روی آدم اثر بذاره … همیشه از روی دلتنگی می نوشتم … می نوشتم و اشک می ریختم … انگار که این صفحه آدم رویاهام بود و من باهاش حرف می زدم و وقتی برمی گشتم و حرفهای خودم رو می خوندم آروم می شدم … ولی من اینو از خودم گرفتم … گرفتم که طرز زندگیمُ عوض کنم … شاید برای اینکه دیگه حریم خودمُ از دست داده بودم … دیگه راحت نبودم حتی با خودم … بعد از سه سال زندگیِ بدون دغدغه یه اتفاق سرنوشت ساز تو زندگیم افتاد که باعث شد به خودم بیام … باعث شد بفهمم که چقدر آرمانهام رو زیر پا گذاشتم و حتی نوشتن هم از یادم رفته بود … ولی برگشتم که باز خودم باشم … که هر وقت کسی حرف آزار دهنده ای زد بعد از لبخندی که تحویلش میدم بیام اینجا و بنویسم …

و به خودم شدیداً افتخار می کنم که همهء حروف فارسی روی کیبورد بعد از این همه سال هنوز تو ذهنم هست …

فعلاً همین …

I still cant type Farsi so i’ll start writing when i get that fixed

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.